28ماهگیت مبارک94.1.9
سلام به خانوم خوشگله خودم عزیزه دلم 28 ماهگیت مبارک مامانی هر روز داری خانوم تر و صدالبته فضولتر میشه و ماشالله اینقدر انرژی داری که نگو خستگی ناپذیری البته چشم حسود کورر ناگفته نمامد یجورایی مثل خودمی شنگولللی دیگه کم کم حرف میزنی و یه جفت بلدرچین اوردم باهشون بازی کنی توهم کلی ازشون خوشت میاد و میگی جوجو موک موک به نوک میگی موک انگشت اشارتم چندبار پشت سرهم فشار میدی به زانومون و میگی جوجو موک موک و ظهراهم باهم میریم براشون برنج میبریمو دیگه اینکه عادت کردی تا به حاده ساحلی نزدیک رافائل میرسیم میگی قاچ قاچ و خگووش منظورتم با قارچ سوخاریه و ادمیه که لباس خرگوش میپوشه و میاد پیشه بچه ها خودتم بلد شدی در ماشین باز میکنی و میری سوار م...
نویسنده :
مامی فریبا
12:54
سال نو مبارک94.1.1
سال نو مبارک سال 1394 بر همه مبارک مخصوصا نفسیه من ان شالله ساله خوب و خوش و پربرکتی برای همه باشهو روزهارو بخوبی کنار هم سپری کنیم الهی آمین. و اما اخرین صبح شنبه سال 94 چگونه گذشت آخرین صبح بیدار شدیم و یکم صبحانه خوردیم و مامان جون زنگ و زد و گفت دایی از شیراز برگشته (چون اکسال باباجون 10 اسفند عمل قلب کرد ما نتونستیم بریم شیراز و البته ناگفته نماند برای من بهترین عیدی عمرم بود اونم نزدیک عید) و کلی سمنو اورده که الان میده خاله فریده برات بیاره و دایی یه جوراب شلواری و پاستیل خوشمزه هم برات اورده بود که ساعت 10 خاله فرزان و خاله فریده اومدن دنبالمون باهم رفتیم بیرون و یکم خرید کردیم و بعدشم من رفتم ارایشگاه و ابروهام رنگ کردم ...
نویسنده :
مامی فریبا
12:06
27ماهگیت ماهگیت مبارک93.12.9
عشقه مامان 27 ماهگیت مبارک نفسیه خودم ماشالله هزار ماشالله هرچی بزرگتر میشی فضول تر میشی به اندازه 100 پسر تو یکجا فضولی میکنی که بعضی وقتا میخام سرت بکنم توماه گذشته یعنی 14.11.93 پدربزرگتم فوت کرد یعنی بابای بابایی بعلت ایست تنفسی و سکته قلبی البته 3روزم توی ICUبود ولی عمرش به این دنیا باقی نبود و ضریب هوشیش بالاتر از 3 نمیومد وماهمش درگیر مراسم بودیم و قراره 40روز درگذشتشم 21.12.93باشه توی مسجد امام سجاد هلالیه. الهی کسی داغ عزیزش نبینه (آمین) اینم عکسات که عکاس و آرایشگرتم خاله فرزانه بوده ...
نویسنده :
مامی فریبا
15:34
26ماهگیت مبارک93.11.9
سلام بازم ماهگردت شده بازم یه ماه دیگه بزرگتر و خانوم تر و شیطون تر شدی و امروز میشی26 ماهه و کلیم کلمات جدید یاد گرفتی میگی مثلا به نکن میگی ( نقن یا نقنیا ) و خاله فرزانه یادت داده میگی Helo واسم ابوالفظل که پسر عمت میشه و ما بهش میگیم ابی تو صداش میکین( بی بی ) و به عمه هم میگی( ممه ) دیگه اسم عروسکت صدا میکنی ( میگی ) میگی پول بده بریم تاب تاب و تا یچیزی از کسی میخای یا خودت توی عکسی میبینی یا میخای کسی جایی ببرتت با مظلومیت و لوسگری بخصوصی میگی من من من البته دستم به عنوان اشاره به سمت خودت میگیری و با ماشین که میریم بیروت میگی پشت یعنی برم بشت بشینم و کلمات باز و بسته و بشین و بخواب و ماچ هم میگی . اینم عک...
نویسنده :
مامی فریبا
11:10
25ماهگیت مبارک عشقم93.10.9
سلام سلام به یکی یدونه خودم بالاخره قسمت شدو ما اومدیم ولی با کلی خبر و اتفاقای خوب و بد ولی همشون ول کن و بچسبیم به 25ماهه شدنه تو که 2دندان آسیابتم درومد و این یعنی کم کم داری مثل برنج محسن بزرگ میشی و من بدبختم باید بفکر دبه باشم برای ترشیدنت اینم عکس 25 ماهگیت ...
نویسنده :
مامی فریبا
14:36
یلدا مبارک 93.9.30
سلام دختر قشنگم یلدات مبارک مامانی ان شالله عمرتم مثل شب یلدا بلند و طولانی باشه اولین شب زمستانی شروع شد با رفتن پائیز و امروز هم مثل هر سال بساط شب نشینی بود و هواهم که دو نفره بود یه هوای ابری خیلی توپ و باحال من و خاله فرزانه ظهرش ساعت 4 رفتیم بیرون و یه دوری زدیم و اومدیم خونه و دیدم تو و بابا هنوز خوابید تند تند بیدارتون کردم که بریم بیرون پیاده روی چون واقعا هوا عالی بود خلاصه ساعت 5 15 زدم از خونه بیرون رفتیم کنار دریا و کمی گشتیم و تا ساعت 7 اومدیم خونه و رفتیم حموم و کم کم لباس میپوشیدیم برای رفتن به مهمونی ساعت 8و نیم بود که رفتیم خونه باباجون و مامان جون دایی میثم که رفته بود شیراز و خاله فریده هم که با دوستاش رفته بود بیرون م...
نویسنده :
مامی فریبا
15:14
فرشته ی من 2ساله شدنت مبارک93.9.9
تولد تولد تولدت مبارک نازنینم عشقه خودم دوسالگیت مبارک ان شالله هزار ساله بشی چقدر زود گذشت پارسال تا امسال انگار دیروز بود که برات جشن تولد یکسالگیت گرفتم و اما اتفاقات امروز.امروز با جازت ساعت 7 صبح بیدار شدیم چون چکاب 2سالگی داشتی و باید میبردمت بهداشت تندتند آماده شدیم و تا ساعت 8 رفتیم اونجا که رسیدیم مگه تو وایمیستادی مدام دنبال خانومایی بودی که نی نی توی بغلشون بود میرفتی نگاه نی نیا میکردی و از قضا به یکی از نی نیا که گیر داده بودی بچه دوست دوران راهنماییم بودکه داشتی پدر بچش در میاوردی خلاصه بعد کلی بدو بدو کردن دنبال تو بالاخره دستت محکم گرفتم که نری تا وزن و قدت اندازه بگیرن که وزنت 15 کیلو و قدت 95 سانت و دور سرتم 47 سانت بو...
نویسنده :
مامی فریبا
19:19
همه جوره های قبل دوسالگی از 26.27.28.9.93
26.8.93 اینجا ساعت طرفای 9.15 شبه اینجا هم 27.8.93 از بیکاری نقاشی کردم روی صورتت و توهم کلی از قرمزی نوک بینیت ترسیده بودی و رفتی دستمال کاغذی آوردی که پاکش کنم ساعت 11 شب اینجا هم که اولین باریه که خودت به تنهایی خواستی ماست بخوری جالبیش اینه که ساعت 11 صبح بود که خودت رفتی در یخچال باز کردی ماست برداشتی اومدی سراغ کشوی کابینت و قاشقم برداشتی که ماست بخوری بعد من اومدم برات ریختم توی کاسه و هم خودت میخوردی هم لباس و شلوارت اینجا هم شب بود و تازه بابا از سر کار اومده بود و توهم اینجوری رفتی توی بغلش پیشیه ملوسه من &n...
نویسنده :
مامی فریبا
0:25
رفتن به خانه بازی93.8.25
الهی قربون جوجه عشقه خودم بشم با این قیافش که منو کشته این یه الف بچه امروز برای اولین بار بردمت خانه بازی تا کمی بازی کنی و سرگرم بشی آخه یک ماهی که وقتی میخوام بخوابونمت باید بهت قول بیرون رفتن بهت بدم و توهم که اضافش میکنی میگی بابا یعنی(با بابا بریم) میگم باشه میگی شیر( یعنی شیرم بخریم) میگم باشه میگی لالا( یعنی الان بخوابم تا بیدار شدم بریم دد ) میگم باشه خلاصه تا تو بخوابی مکافاتی داریم ما بعضی اوقاتم که میبینم گیر دادی و خوابت نمیاد میگه اگه نخوابی حسین(پسرعمو محمد که 4ماهی ازش بزرگتری و توی یه ساختمون هستیم)با خودم میبرم دد و تو هم تند و با تاکید محکم میگی نه میگم باشه بخاطر همینم امروز چون بیکار بودیم رفتیم خانه بازی و یکساعتی با...
نویسنده :
مامی فریبا
11:14


